به نام خداوند جان و خرد
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
گاهی فکر می کنم
تهران بزرگتر شده است
و نام جدیدش
روی دوش مردم
سنگین تر
احساس عجیبی ست
خرده شیشۀ کلماتم را که برداری
شعر خودش را گم می کند
گاهی صدایم از آنسوی شهر می آید
از سمت بهشت زهرا
یا کمی آنسوتر
از خانۀ سالمندان
یا کمی دیر تر ...
همیشه نشانی مرگ را
از صدای شهر بگیر
پشت به خورشید که راه بروی
سایه ات پیش مرگ تو می شود
و اسم جدید تهران را
با صدای بلند
تلقین می کنی
ما برای فاتحه نیا مده بودیم
دستهایمان
از خاطرات خاک خورده
رنج می برد
و خطوط عجیبی را
در مشت هایمان
پنهان کرده بودیم
پا برهنه
بر خرده شیشۀ کلماتم راه می روی
تا به درد شعر های خالی ام بخوری ؟
حالا که این شهر
دیگر برای خودش مردی شده است
تعجب نکن
که در صدایش انگار
زنجیر سردی گیر کرده است
و گلویش را
با سرفه های خشک مردانه
صاف می کند
رقصیدن
روی خرده شیشه ها درد دارد عزیزم
نمی دانستی ؟
راستی
گفتی نشانی مرگ را از که بگیرم ؟
اینجا که کسی انگشت اشاره ندارد
هنوز هم می شود از چهرۀ این مردم فروریخت
بی آنکه آب از آب تکان بخورد
ما برای فاتحه نیامده ایم
مشت هایت را دوست دارم
و صدایت را
وقتی که با سرفه های خشک مردانه
گلویت را
صاف می کنی .
آبان 88

