به نام خداوند جان وخرد
ساقی سیم ساق من گر همه دٌرد می دهد
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند
کودکانه راه می روم
و فردا
همیشه در ذهن معصومم برف می آید
و می شود
روی لیز خوردن خدایی که دوستمان ندارد
حساب کرد
این روزها کسی جواب تلفن را نمی دهد
و من صورتم را تنها
با بوسه های نا امید تو سرخ می کنم
چگونه می شود از لابلای زندگی این مردم گذشت
و در سادگی زخم خورده تو آرام گرفت
ما به حد کفابت جمعه نداریم
و خدا اسب پیرش را
به هیچ آدم ساده دلی
قرض نخواهد داد
من یاد گرفته ام که مرگ را
در نگاه مردد تو به تاخیر بیاندازم
صبرکن تا دوباره کودک شوم
و از روی بازی هفت سنگمان
آینده را برایت فال بگیرم
مادرم راست می گفت
باید زخم هایم را برای روز مبادا نگه دارم
ما خدا را برای همین روزها می خواستیم
چگونه می شود از کسی که دست به عصا راه می رود
انتظار معجزه داشت
دست برقضا
گلویمان آشیانه پرنده ای شد
که صدایش گرفته بود .
دلم برای خودم می سوزد
غروب که می شود
سایه ام را نگاه می کنم
و فکر می کنم
بزرگتر شده ام .
مهر 89

